هر سال این روزای محرم با خودم یک سوال تکراری زمزمه می کنم،آیا اگر ما زمان امام حسین(ع) بودیم تو صف کدوم لشگر می رفتیم؟!
اون وقتها که بچه بودم با اون قلب صاف و بی ریا..با اطمینان می گفتم : خب معلومه تو سپاه امام حسین.کنارش می موندم و واسه بچه هاش آب پیدا می کردم و....
اما رفته رفته هر چه بزرگتر و عاقلتر! شدم با تردید در مورد جواب خودم فکر می کنم.سپاه یزید شیک تر و باکلاس تر! وپولدارتر بودن،تبلیغاتشون وسیع تر بود،جمعیتشون بیشتر....
بله عزیزان انتخاب سخته. تا پای عمل نیاد نمی شه خودمون رو محک بزنیم.
چقدر سخته تشخیص حق از باطل ،چقدر سخته با حق بودن و با حق ماندن....
خدای مهربونم به هممون بصیرت عطا فرما.
تمام شده و ما مات و مبهوت مثل همیشه!
نمی دانم چرا ما آدم ها همیشه از گذر عمرمان متأسفیم.
چند ماه پیش یک خانم ادبیات تذکر داد که :ای وای !دارید توی وبلاگ ها زبان فارسی را از بین می برید.شما
حق ندارید مطالب خود را به زبان محاوره ای بنویسید.
این موضوع برای من سخت بود.چون به نظر من دلنوشته وقتی به دل می شینه..(آه ببخشید)می نشیند
که خودمانی نوشته شود.
نظر شما چیست؟؟؟؟؟؟؟
یک ظهر گرم تابستانی ، پس از مدتها میام به وبلاگم سری می زنم دلنوشته های عزیزم رو
بخونم.وقتی به پایین متن آخر نگاه می کنم ، آه بلندی می کشم...واقعا چقدر سریع می گذره
این چند صباح عمرمون!
یادمه با خودم عهد بسته بودم که هر روز چند سطر یادگاری در این دنیای مجازی بنویسم
حالا ...نمیدانم ما میگذریم و زمان سرجایش ایستاده.! یا...ما ایستادیم و زمان می گذره !؟
روزت مبارک![]()
امروز اول خرداد است.تمام ماههاي سال يک طرف و خرداد......براي هر ايراني
خرداد تداعي کننده چيزي هست. ياد امتحانات (ثلث سوم) ،ياد کنکور، يکي ياد 15
خرداد 42 ، يا رحلت امام.
اما من هميشه به خاطر تو ياد خرداد مي افتم، تو خرمشهر بودي و هستي.با اينکه
تابحال از نزديک نديدمت اما بوي خاکت را هميشه حس مي کنم.خاک تو بوي خون
برادرم وبچه هاي ديگر ،جوانان دلير و پاک ايران را مي دهد.چه زيبا برايت جان
دادند تا خرم بماني. خون شهيدان خرداد را خرمشهر را و ايران را جاويد ساخت.
يادش به خير! اين روزها خانه خانم جون پر از حال و هواي "باغ"بود.
يادم است وقتي وارد کوچه باغ ها مي شديم، چقدر ضربان قلبم تند تر مي شد.مي خواستم زودتر از ماشين بپرم بيرون.
يک طرف، ديوارهاي کاهگلي بود طرف دیگر گودالي بود مشرف به شاليزارهاي برنج. اين جا يک پيچ تند
بود که گاهي بدنه ماشين به ديوارها مي خورد تا نکند در گودال بيفتد و انوقت صداي خشي ميدادو
سقف ماشين هم با برخورد شاخه هاي درختان مي خراشيد.ناگهان مامان فرياد مي زد که"دوباره
ماشين و داغون کردي؟" وپدر با لبخندي مي گفت "نه! چيزي نشد..." بعداز اين پيچ و خم ها که پر بود از
عطر گل و سبزه وآواز بلبل، مي رسيديم به فضايباز.آن جا معمولا ماشين ها را پارک مي کردند: پيکان
،ژيان،رنو....يادم است اولين کاري که مي کردم ، مي رفتم روي پل چوبي وداخل جوي آب
را نگاه مي کردم دنبال بچه ماهي يا خرچنگ يا قورباغه تا به ديگران نشان دهم. آن وقتها شکارچي ماهر ماهي کوچولوها بودم.
بزرگترها وسايل را از صندوق عقب برمي داشتند وهرچه فرياد مي زدند : بچه ها!شما هم چيزي
بياريد،انگار نه انگار کو گوش شنوا؟ هر کدام يک چوب برمي داشتيم و مي دويديم،آن را به درختان مي
زديم واز سروصداي آن لذت مي برديم،مي خوانديم و مي خنديديم:اتل متل کلاغه کلاغه توي باغه....
تا باغ خانم جون بايد چندصدمتر پياده مي رفتيم.دنبال جوي آب که کنارش پر بود از گلهاي زرد و پونه هاي وحشي وبچه قورباغه هاي ترسو.
فصل شکوفه هافقط نفس عميق مي کشيديم و رايحه ي شکوفه هاي آلوچه رامي فرستاديم در عمق
ريه ها! اما اين موقع يعني ارديبهشت چشم ها را کاملاباز مي کرديم که هر کس زودتر آلوچه هاي سبز را از ميان برگها پيدا کند جيغ بزند :من پيدا کردم.
وشور و نشاط بود و بود.![]()
از پيچ کوچه که مي گذشتيم دوباره با سرعت مي دويديم انتهاي کوچه يک در چوبي بزرگ کلوندار قرار داشت:عشق نوه هاي خانم جون.کي زودتر برسه به باغ؟
پسرها از ديوار مي توانستند بپرند داخل.در که باز مي شد،اول چشمت مي افتاد به چاه بزرگ آب!که من
خيلي از آن مي ترسيدم،بعد بوته ي گل سرخ نمايان بود .پياده روي خاکي که هميشه زير سايه درختان
توت، خنک بود کمي جلوتر درخت آلوچه جواني بود که دست من راحت به ميوه هايش
مي رسيد،ولي مادرم مي گفت"اين ترشه بيا از اون آلوچه گوجه اي شيرينه بخور"
حالا ميرسيم به پيچ .و روبرويمان اتاقک گلي باغ !اتاقک گلي باغ خانم جون هيچ وقت سياه و
خاکستراندود نبود،روي ديوارش کسي يادگاري نمي نوشت،اثري از پوسته و کاغذ هله هوله نبود،تميز مثل دسته گل!
حالا وسايل را کناري مي گذاشتند و با جارو اتاق را از شاخ وبرگ ها تميز مي کردندو کمي آب مي
پاشيدند و" بوي کاهگل".
فرش پهن مي کردندوسماور زغالي و...دورتادور اتاق پتو مي انداختند وپشتي ،آقاجون آن بالاي اتاق تکيه
مي داد به پشتي وکتاب مي خواند،بي عينک!
ما چه کار مي کرديم؟مسابقه آلوچه خوري.آلوچه ها لابلاي برگهامخفي بودند وگاهي تارهاي عنکبوت به
اين قايم باشک کمک مي کرد وحشرات ريز که جيغ مارا در مي آوردند.چه صفايي داشت صداي جيغ در
آن سکوت شيرين.ديگر کسي دعوا نمي کرد و مادر گوشه لبش را نمي گزيد که:دخترجيغ نزن زشته!
اما چهچه بلبل ها وقارقار کلاغ ها وقورقور وزغها وشرشر جويبارها باصفاتر بود.
تاب مي بستيم وسر تاب بازي دعوا مي کرديم.گرگم بهوا ،قايم موشک.![]()
آن سوي باغ (فکر کنم شمال آن) درختان سيب بود و جنوب آن آلبالو.گاهي مي رفتيم سراغ آنهاواولين
گاز که به سيب مي زديم وطعم کال آن را مي چشيديم پشيمان برمي گشتيم سر همان آلوچه هاي ترش و ترد خودمان.
و اما مهم ترين سکانس اين فيلم مهيج وقتي بود که مي خواستند توت بخورند.دايي ابراهيم مي رفت
بالاي درخت..آن بالاي بالا .خانم جون زير لب برايش دعا مي خواند و خاله چشمهايش را مي
بست.هميشه مادرم شجاع ترين بود گاهي خودش هم مي رفت بالاي درخت.
حالا يک چادر بزرگ ومحکم مي گرفتيم،دايي داد مي زد آماده ايد؟بايد مي رفتيم زير همان شاخه که پاي
دايي جون روي آن بود.محکم پايش را به شاخه مي کوبيد
باران توت سفيد کشمشي، مثل برف،مثل نقل،مثل قلب پاک کودکي ام.
همه از خوردن توت لذت مي بردند.اما من از عنکبوت کوچولوهاي ميان آن مي ترسيدم وبا ترس دو
انگشتي يک توت برمي داشتم و زير وروي آن رانگاه مي کردمو مي خوردم.
بعد از ناهار معمولا بزرگترهادر آن نسيم بهاري زير سايه درختان مي خوابيدند وطبيعتا بچه ها بايد بي سروصدا بازي کنند.بهمين دليل!به کوچه باغ مي رفتيم
کنار جوي آب مشغول آب بازي مي شديم و گاهي با بچه هاي باغ همسايه سر قلمرومان و جوي آب دعوا مي کرديم.
يکي دو ساعت بعد مامان ها بچه ها را صدا مي کردند که:اي فلان فلان شده مگه نگفتم توي کوچه نرو،
غريبه ها مي برندت؟ وما با سرو لباس خيس وگلي به باغ برمي گشتيم .از پياده رو تا اتاق کفش
هايمان به خاک ميچسبيد و گلي تر مي شد.نرسيده به اتاق،اين مادرها بودند که با اخم و تخم دست وپاي ما را مي شستند.
تک درخت به باغ آقاجون درست مقابل اتاق قرار داشت.موقع صرف ناهار واستراحت ،عطر شکوفه و برگ به،روح آدم را تازه مي کرد.
عصر ،تازه بساط آش و آجيل و چاي و ميوه مهيا بود.ما که از بس آلوچه خورده بوديم ،بي اعتنا به اين
خوراکي ها دنبال تفريح ديگري ميگشتيم.لابلاي درختان با پروانه ها مي دويديم،پرنده ها را مي ترسانديم وبراي آنها تله مي گذاشتيم.
غروب بايد وسايل را جمع کنيم وراه بيفتيم.ديگر رمقي براي راه رفتن نمانده به زحمت خود را به ماشين
مي رسانيم.نرسيده به خانه ،خواب چشمهايم را مي گيرد
و جمعه ي بهاري شيرين را در ذهنم جا مي گذارد.
شوروحال کودکي برنگردد دريغا! قيل وقال کودکي برنگردد دريغا !
آن روز به من گفتی: یک دسته گل محمدی برایت چیدم.می اورم خشک کن و.....
خودم پرورش دادم ها!
و این همه راه آمدی تا گل های خوشبویت را به من هدیه دهی.گل آوردی و من نبودم.
من نیستم و تو هستی! باش و بمان برای کسانی که دوستت دارند و قدرت را می دانند.
باش وبمان برای گل های محمدی که به حضورت و مهرت نیاز دارند.
بهتر است من نباشم.
بهتر است از دور به یادت باشم.
بهتر است عطر گل محمدی تو را به یادم آورد و...
بهتر است
بهار! برای ما بهترین ها را بیار...
بهار پر است از عطر دوستی.نمی دانم شاید برای ما ایرانیان چنین باشد شاید چون ما
نوروز و دید و بازدید ! داریم ُ حس آشتی و زدودن کینه در بهار به سراغ ما می آید.
بهر حال هر چه باشد " زیباست ".زیباست که ما اول بهار به یاد اقوام و دوستان
می افتیم و شادی آنها را آرزو می کنیم.زیباست که سالی یک بار از بعضی آشنایان
سراغ می گیریم آن هم فصل طراوت زمین و زمان!
دل ما باطراوت می شود از دیدن عزیزانی که گاهی فرصت به یاد آوردنشان را
هم نداریم. گفته اند لذتی که در عفو هست در انتقام نیست. می خواهم به خاطر
تو ای بهار زیبا بدی ها را فراموش کنم ومثل طبیعت که از نو زنده می شود از نو به
زندگی نگاه کنم. چشم ها را باید شست ُجور دیگر باید دید.
سلام! سلام بر بهار ! سلام به دلهای بهاری! عید همه ایرانیان مبارک.